تبليغاتX
سبو
 
سر خم می سلامت بشکست اگر سبویی
 
امروز داشتیم بند پوتینها رو باز میکردیم که لباس عوض کنیم و خدمت امروز و تموم کنیم . ۴ تا افسر و درجه دار وظیفه که ۷ ۸ ساعت پاشون توی پوتین بود و ورزش هم کرده بود. فکرشو بکنید. از بوی پوتین ها حال خودمون بد شد . یکی از بچه ها گفت بوی خدمت میاد. این حرف اون من و یاد یه ائتلاف انداخت. ر.... خ.. خ... . چه شباهتی

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 20:57  توسط مسعود  | 
مدتی بود که دلتنگی‌های مادربزرگ، بزرگ‌تر از همیشه شده بود و قصه‌هایش تلخ و پرغصه. قلب بزرگ و همیشه مهربانش، دیگر تحمل کوله‌بار غمی به اندازه‌ی یک عمر و این چند روز را نداشت.
گویی مادربزرگ هوای رفتن کرده بود...


آن اتفاق ِ سرد، افتاد...
مادربزرگ، برای همیشه از پیشمان رفت.
تن سردش به زمین رسید و روح بزرگش نصیب آسمان شد!
مادربزرگ رفت...
همه، همین جمله را با ناباوری تمام تکرار می‌کردند تا شاید به باورشان بگنجد که: «مادربزرگ رفت!».
و او رفت و از دست این دنیایی که در آن همه اش بی وفایی و رنج و غصه و تهی بود راحت شد و به دنیایی ابدی پیوست تا شاید آنجا برای همیشه در بهشت خدا شاد باشد چون در آنجا دیگر از بی وفایی های مردم خبری نیست.

تو رفتی و من در حسرت سر نهادن دوباره در بالین تو و گرمای دستان پیر تو بر روی سرم ماندم.

تو رفتی و در کنار پدر بزرگ خواهی بود و دیگر غم دوری از او را نخواهی کشید.سلام من را هم به او برسان.

هرگز داستان هایی را که برایم تعریف می کردی فراموش نخواهم کرد. نگاه زیبا و محب آمیز تو را هیچ وقت از یاد نخواهم برد. از کنار ما رفته ای اما همیشه در قلب کوچک من جای خواهی داشت.

دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد.

دوستدار همیشگی تو  نوه ات.

و این دیگر خیال نبود بلکه واقعیتی که هیچ وقت از یاد من نخواهد رفت

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 22:45  توسط مسعود  | 
خیلی وقته ننوشتم. اما امشب بالاخره خودمو جمع و جور کردم و یه کارایی کردم. یه شعر خوب تقدیم به صاحبش

ای عشق همه بهانه از توست                       من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند شامگاهی                               واین زمزمه شبانه از توست

من اندوه خویش را ندانم                              این گریه بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان                                  در خرمن دل زبانه از توست

کشتی مرا نه بیم دریاست                           توفان ز تو و کرانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت                       کین مستی شادمانه از توست

من میگذرم خموش و گمنام                           آوازه جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر                           کین جا سر و آستانه از توست

 ------------------------------------------

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 21:59  توسط مسعود  | 

امروز جناب سروان واسه چندمین بار با اون چمدونش اومد توی نمازخونه و شروع به آموزش کرد. حدس بزنید توی اون چمدون آلومینیومی چیه که ماهی یه بار میاد و توضیح میده. چمدونی که چند ده میلیون می ارزه. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

توی اون چمدون از کوکائین گرفته تا ماری جوانا و کراک و حشیش و شیره و ..... خلاصه هر چی دلتون بخواد هست. اما وقتی نتیجه مصرف و توی عکس و فیلم می بینیم هیجان دیدن اونا تبدیل به ترس و حال به هم خوردگی میشه.

واقعا که هر کس هست خووووووب برنامه ای واسه جوونای مملکت ریخته. هزاران نفر که اینجوری نابود میشن و چندین نفر هم که اومدن به مملکت خدمت کنن پارچه سیاهشون و میزنن به در ستاد که شهید شدن. در راه مبارزه با مواد مخدر. فقط مشخصات  سیگار و که شنیدیم دیگه فکرش و آخرش و کردیم که بقیه چی هستن.

آقا جان نکش. نکش عزیز من. پولت و بده پسته بخور جون بگیری. خواهر من! برادر من بی خیال.

  نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 13:5  توسط مسعود  | 
مردمان چنان ابله‌اند که بر اثرِ اشتیاقی که به آزادیِ عقیده و آزادیِ سیاسی دارند حقیقتِ نهفته در قدرت را از یاد می‌برند.

ایرانیان به‌عنوانِ پرستنده‌گانِ روشنایی(در برابرِ دین‌هایِ دیگر) آسان‌گیر و شکیبا بودند. بدین‌سان شیوه‌یِ فرمان‌رواییِ ایرانیان (بر اقوامِ دیگر) چه در زمینه‌یِ دینی و چه دنیایی، هیچ‌گاه با زورگویی آمیخته نبود... (و نیز به گزارشِ هرودوت) ایرانیان هرگز بت‌پرست نبودند و کارِ دیگران در نمایشِ خدا به‌شکلِ آدمی تمسخر می‌کردند.

اما هرگز از خود به‌درستی پرسیده‌اید که برپاکردنِ هر آرمان بر رویِ زمین چه هزینه‌هایی دارد؟ چه مایه واقعیت می‌باید بد فهمیده و بدنام شود؟ چه مایه دروغ می‌باید تقدس یابد؟ چه‌ مایه وجدان می‌باید پریشان شود و چه مایه «خدا» هر بار قربان شود؟ برایِ برپاداشتنِ هر محراب محرابی دیگر را ویران می‌باید کرد: این است قانون! ـ موردی را به من نشان دهید که جز این باشد!

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 15:33  توسط مسعود  | 
دکتر
  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 16:51  توسط مسعود  | 

امروز براي خيلي ها روزي معمولي بود! هوا ابري يا نه آفتابي بود...
شايد هم براي يكي گرم گرم و تابستاني...ولي يكي، يا حتي شايد يك عالمه آدم توي اين دنيا، امروز برايشان خيلي خيلي مهم باشد.
روز تولد هركسي شايد خاطره انگيزترين روز زندگي اش باشد و از آدم هاي دور و برش هم انتظار دارد كه اين روز مهم را هيچ وقت از ياد نبرند!حالا يك كم فكر كن... كسي هست كه روز تولد تو، برايش مهمترين روز زندگي اش باشد؟
صبح كه بيدار مي شود، بخواهد تمام شادي هاي زندگي اش را يك جا به تو تقديم كند؟و از تمام كساني كه در طول روز مي بيند، انتظار داشته باشد كه اين روز مهم را جشن بگيرند؟
اگر همچين آدمي را مي شناسي، بايد بگويم روز تولد تو واقعا روز مهميه!

امروز هم يكي هست كه روز تولدش براي من مهم است. خيلي خيلي مهم است.

تولد تو تولد همه خوبیهاست
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد دوست داشتن
تولد خوشبختی
تولد امید
تولد آرامش
تولد یک فرشته
تولد یک زیبایی
تولد تمام روزهای قشنگ زندگی
ساده فقط باید گفت
تولدت مبارک

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 17:26  توسط مسعود  | 

سلاااام

من از امروز دوباره در خدمت دوستان عزیز هستم. آموزشی تموم شد. حالا فقط 18 ماه مونده :)

  نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 11:45  توسط مسعود  | 
به نام خدا شروع داستان: یه شترایی هستن که در خونه آدم میشینن. چه بخوای و چه نخوای. یکی از شترهای عظما همین سربازیه که 5شنبه صبح ما عازمش هستیم. مدتی نمیتونم آپ بنمایم (اگر چه همینجوریش هم وقت نمیکردم). خلاصه فرمان حرکت به سمت پادگان کلاردشت ناجا (به قول بعضیا "هتل سبز") امروز به ما صادر شد و 50 روزی باید اونجا سر کنیم. شاید جایی باشه که بشه لذت برد، پس می ریم که لذت ببریم،با اینکه این جا چیزاییو جا میذارم و دلم براشون تنگ میشه (مخصوصا کسی که تحمل یه روز ندیدنش هم برام سخته) اما من میرم به این امید که جدای این دلتنگی، بهم خوش بگذره و این دوره رو با خاطرات فراوان تموم کنم. نمی خوام از دلتنگی ها حرف بزنم چون مسأله ایه که وجود داره و همه می دونن، اما سربازی اون قدرها هم بد نیست و میشه این دوره رو طوری گذروند که فقط خاطرات خوبش بمونه، خصوصا برای من که دارم می رم یه جای خوش آب و هوا. فعلا خدا حافظ همگی و به امید دیدار
  نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 13:23  توسط مسعود  | 
با هرچه عشق،

نام تورا مي توان نوشت؛

با هر چه رود،

راه تورا مي توان سرود؛

بيم از حصار نيست،

كه هر قفل بسته را،

با دست هاي روشن تو مي توان گشود.

محمدرضا عبدالملکیان

  نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 23:58  توسط مسعود  | 
شب هنگام  بود٬

نور کوتاهی از دور سو سو میزد و مرا می خواند!

به او گفتم تو را با من چکار؟

راهی دور و نوری کم چه سودی به من خواهد رساند؟

همچنان سوسو زد و مرا کنجکاو دیدار خود کرد...

رفتم و باز هم رفتم٬ و به او رسیدم و چشمان بهت زده ام بدو می نگریست و می گریست...!

از خود می پرسیدم: آیا این همان نور است؟

نور کوتاهی که به نظر می رسید خود را برای خاموشی آماده کرده!

بلی آن نور٬ شعله ای عظیم بود و من غافل از این نکته که او به من چشمک می زد

 و به من می گفت که من:

همان نورم که موسی را به نبوت رساندم!

همان شعله عشق در سینه مجنونم!

همان گرمای وجود فرهاد در هنگام تیشه زدنم...

نور به من گفت: که اینها بدون من هیچ بودند و با من هیچ تر شدند.

سالها رفت...

خاطره نور را در سر پر مشغله ام تکرار می کردم٬

نور مرا هیچ کرده بود و چه لذتی داشت هیج بودن در مقابل آن همه جیز٬

که مرا جون قطره ای در اقیانوس گم کرده بود!

او نور هدایت خداوندی بود که به من آموخت...:

تو نیستی هرچه هست اوست تو نیز اویی اگر لیاقت داشته باشی٬ و چه اگر نداشته باشی!

و قطعه ای از آن نور را شعله عشق دو چشمان ترم ساختم...

و از گرمای نور گوشه ای در دل تنگم جا دادم٬ تا دلم باز شود...

نکند نور را گم کنم در این تاریکی...

                          که من بدون آن نور هیچم!

                               و با آن هیچ ترم...!

الهی٬ این نور را از من مگیر٬ هر چه خواستی از من ارزانی توست٬

         امّا نور را هرگز به تو پس نخواهم داد!!!

         چرا که خودخواهم...

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 0:20  توسط مسعود  | 

گل مریم

ُشاید این پست  و  یکی  دو  هفته  پیش  باید می نوشتم اما همیشه وقتی تصمیم میگیرم راجع به موضوع خاصی بنویسم دیگه هیچی به ذهنم نمیاد. مخصوصا اگه موضوع مهم باشه. مهمترین. هر چند دست و پا شکسته اما با چند تا مقدمه شروع میکنم. امروز فقط به زیبایی بپردازیم.

میگن وقتی خدا میگه صبر کن یعنی میخواد بهترینو به ما بده. یکبار گفتم که خیلی وقتا اگه بشینیم فکر کنیم می فهمیم که خدا خیلی بیشتر از خواسته ی ما و لیاقت ما دوستمون داره. همین دوست داشتنه که توی قلب تک تک ما نفوذ میکنه، بروز میکنه و میجوشه و این بزرگترین نعمته که داریم.

توی زمانهای مختلف، تحولاتی توی زندگی رخ میده. تغییرات بزرگ. شاید وقتی به زندگی کرم ابریشم نگاه کنیم خوب بفهمیم.
اما هدف چیه؟ این که درآینده به جایی که باید برسیم، برسیم.

بهتره حرف اصلی و بزنم. دوست داشتن، نعمت، تغییر و آینده. حس دوست داشتن نعمته، دوست داشتن نعمت بزرگتر، و بودن در کنار کسی که دوستش داری بزرگترین نعمت و مهمترین تغییر، تغییر تفکر شخصی به مشترکه. و اینکه هدف آدم از رسیدن به رسوندن و رسیدن تغییر کنه. و بازم خدا رو شکر که به ما میفهمونه که همه این راهو از اول تا آخر باید با چراغ عقل و موتور دل طی کرد.

روز اول همه نوشتهامو (هر چند کم ارزشن) تقدیم کردم به کسی که حالا زیباترین و بهترین چیزارو تقدیمش میکنم. کسی که با بودنش به بودنم معنا میده و بهترین لحظاتو برام رقم میزنه.

تقدیم به مریــــم عزیزم

نمی خواهم چنان بی نیاز باشم
که تصور کنم خود به تنهایی میتوانم راه پیش ببرم
یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم
تا زندگی را با کسی تقسیم کنم
و نمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم
که نگویم:
خواهان توام
نیازمند توام
و همیشه دوستت دارم

                                            توماس دادلی

  نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 1:43  توسط مسعود  | 
خدمت دوستان عزیزی که نسبت به چرت و پرتایی که توی این وبلاگ نوشته میشه لطف دارن عرض کنم که بعضی وقتا هیچی نیست که بگی، بعضی وقتا هم سکوت بهترین حرفیه که باید بگی.
میگن اگه مولانا الان زنده بود بازم مثنوی ادامه داشت چون حرف داشت.
توی یک سیستم علت و معلولی، معلول بدون علت وجود نداره. شاید درست شدن هر وبلاگی دلیلی داشته باشه که اگه ....

به یه متن قشنگ (و مربوط) و یک شعر از دکتر الهی قمشه ای (درباره سکوت) ختم میکنم

---------------------------------------------------------------------

پیرمردی بود٬ کهنه‌سربازی! یک پایش را در روزهای جنگ جا گذاشته بود!

پسرکی در حالی که بستنی‌اش را جلو دهانش نگه داشته بود و خیره خیره به او و آن پایش که نبود . نگاهش را از آن پا که نبود٬ به چشمان پیرمرد گره زد و با لحنی کودکانه و پر از کنجکاوی پرسید: "پات چی شده؟!"

پیرمرد آمد دهان باز کند... لحظه‌ای اندیشید... "چه بگویم که بفهمد...؟! جنگ بود... توپ... تفنگ... خون... دشمن... مین... یک دشت بود٬ پر مین! باغ مین بود٬ باغ خون٬ باغ آتش٬ باغ کینه و پا را آنجا جا‌گذاشته بود! گلوله‌های کاتیوشا که نیم متری زمین می‌زدند و همه را درو می‌کردند. پاره پاره! صدای سوت خمپاره و انفجار... خاک... دود... زخم... درد... مرگ... هدف... عشق... جبر... کمین... فریاد... انتقام... فریاد... حرص... فریاد... درد... فریاد... کینه... فریاد... ترس... فریاد... خشم...فریــــــــــــــــــــــــاد!"

چه بگوید؟! چطور بگوید...؟! دهان نیمه‌بازش را بست٬ نفسی کشید و آهی پس داد... به چشمان درشت و آسمانی پسرک خیره شد... دستی به سرش کشید و گفت: "خرس خورده پسر جان... خرس خورده!"

حالا...خوش‌آیندتر از آن جواب است٬ اما... این را به همان لحجه بخوانید٬ به زبان خرس خورده!

----------

من سکوت  اختران   آسمان  دانم  که  چیست
من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست
من سکوتی را
 که  تنها  با  نوای سازو چنگ 

در میان  انجمن  گردد  بیان دانم  که  چیست 
 هم  سکوت جنگل
 خاموش  را  پیش  از بهار

هم سکوت  مرگبار  مردگان  دانم  که  چیست
داستان  ماه را
  در  بدر  و   تربیع   و  هلال 

  ماجرای  شمس  را  با  اختران دانم  که چیست
 اعتراضات ملائک     آنچه     گفتند      آشکار
 

وانچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست 
آنچه  حق آموخت
   آدم   را   ز  اسماء  جمال   

وانچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست
 سر  آن خاک  مبارک  پی  که  در  طوفان  نوح

شد رها بخش  نوح ونوحیان  دانم  که چیست
آنچه   آتش را   گلستان   کرد  بر  جان  خليل 

وآنچه  گلشن را کند   آتشفشان دانم که چیست

يونس  اندر بطن ماهي  با  خدا  دانم  چه گفت

رمز آن  زندان  بی نام ونشان  دانم  که چيست
عطسه   آدم  که  روح ا لقدس  در مریم  دمید
وآنچه  برد او را بر اوج آسمان دانم
كه چيست
گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
من نگویم  هیچ وحشر  مردمان دانم که چیست
گفت   رومی    من  ز  بسیاری   گفتارم    خموش

گفته و ناگفته  اي  داناي  جان  دانم  كه  چيست
قصه  نرگس  که شد  مخمور  چشم مست خویش
غصه  هاتف  ز عشق آن
 جوان  دانم که چیست

  آنچه   را  آموخت   حافظ   از   خط   زیبای یار
وآنچه گفت از جوهر لعل  بتان دانم  که  چیست
هفت خطم  گرچه  خطی  می نخوانم  غیر عشق
خط  زیبا بر  جمال  شاهدان  دانم که   چیست
گر چه طفلم در طریق عشق وابجد خوان علم
مبدأ  و  پایان  کار
 عارفان  دانم  که  چیست 

طفل   عشقا  دعوی باطل  مکن خاموش  باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست

  نوشته شده در  جمعه 1385/08/12ساعت 0:45  توسط مسعود  | 

هفته هاو ماه ها میگذشت و اون کارش همین بود که کنار پنجره بشینه و منتظر پرندش باشه. که بیاد و اون چند دقیقه ای بشینه پشت پنجره و نگاش کنه. نمیدونست پرنده از بودنش خبر داره یا نه اما هر روز میومد و چند دقیقه پشت پنجره روی بوته رز زرد می نشست. هر دو بی صدا و بی تکون کنار هم می نشستن. اگه زودتر از پرنده میرسید لحظه به لحظه ضربان قلبش بیشتر میشد تا وقتی که اون بیاد.

اون روز بارون سختی میومد و وقتی خودشو به پنجره رسوند، یهو دلش ریخت. پرندش نبود! نشست و نشست اما .... اینور و اونور میرفت و نگاهش به پنجره بود. صدای تپش قلبش و میشنید اما هیچ.

فرداش رفت سر کار و بعدش باز به سرعت خودشو به پنجره رسوند. آره! اون اونجا بود. چنان با هیجان رفت طرف پنجره که سرش خورد به پنجره و پرنده پرید و رفت. فهمید که دیگه همه چیز مثل قبل نیست. حالا اون و پرندش به غیر از نگاههای دورانه، از نبودن غصشون میگرفت، اونو میترسوند و حالا دیگه ...

فرداش که باز رفت کنار پنجره، یهو ترسید که نکنه یه روز پرنده دیگه نیاد، نکنه باز اونو بترسونه، .... . حواسشو که جمع کرد فهمید که نصف وقتش گذشت و باید بره. حالا دیگه اضطراب پاشو گذاشته بود اونور پنجره. درست بین اون و پرندش. وقتی نگاه میکرد به ناچار هر دو رو با هم میدید.

از دل پرنده خبر نداشت.

=------------------------

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

زندگی خوشتر بود در پرده وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست

گر ترا با ما تعلق نیست، ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 13:20  توسط مسعود  | 
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 23:16  توسط مسعود  | 

 

خدایا هدایتم کن زیرا مید انم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است. خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است. خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا که کسی که انصاف ندارد شرف ندارد. خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند. خدایا من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی در مقابل توفان ها هستم به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تدبیر کنم. خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار مده. خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم. خدایا دردمندم روحم از شدت درد می سوزد قلبم می جوشد احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش. خسته شده ام پیر شده ام دل شکتسه ام ناامیدم دیگر آرزویی ندارم احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم. خدایا خدایا به سوی تو می آیم از عالم و عالمیان می گریزم تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده.

------------------------

منبع (همراه با ربنا)

  نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 10:23  توسط مسعود  | 
همراه شو عزيز ، همراه شو عزيز
تنها نمان به درد
كين درد مشترك
هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود

دشوار زندگي ، هرگز براي ما
دشوار زندگي ، هرگز براي ما
بي رزم مشترك ، آسان نمي شود

تنها نمان به درد
همراه شو عزيز
همراه شو ، همراه شو
همراه شو عزيز
همراه شو عزيز
تنها نمان به درد

كين درد مشترك ، هرگز جدا جدا ، درمان نمي شود .

------------------------------------------

استاد محمد رضا شجريان
موسيقي استاد پرويز مشكاتيان
شعر برزين آذرمهر
اجراي موسيقي توسط گروه عارف

  نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 0:50  توسط مسعود  | 

امروز به مدد بیکاری توی شرکت تصمیم گرفتم بعد مدتها یه چیزی بنویسم هر چند چرت و پرت. مدتهاست که دوست دارم بنویسم اما به چندین و چند دلیل نشد و الانم که دارم می نویسم

نمیدونم فرصت میکنم بزارم روی وبلاگ یا نه!

تابستون امسال واقعا جالب بود. شایدم متفاوت و مخصوصا پرکار. از اعصاب خوردیهای نظام وظیفه گرفته تا مسخره بازیهای مدیران شرکت و ... . اما شاید این تابستون گرم و بعدها زیاد یاد کنم. نقطه عطف. برعکس بقیه تابستونا که به جز گرمای طاقت فرساشون چیزه زیادی ازشون به خاطر ندارم.

بگذریم. به هرحال هر دورانی واسه خودش زمانی داره و تموم میشه اما به نظر من مهم آخرشه که ببینم چی به دست آوردم و چی از دست دادم. ببینم تونستم به چیزایی که دوست داشتم برسم؟ و  اینکه تونستم چیزایی و که داشتم و دارم دوست داشته باشم یا نه؟

 

کارای مهمی دارم و همیشه هم کارهای مهم با سختی و انتظار همراست اما چیزی که آدم و امیدوار نگه میداره همین امید رسیدن به هدفه. همیشه میشه امیدوار بود.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل.... اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

  نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 13:15  توسط مسعود  | 
اعلاميه جهاني حقوق بشر :
فقط جهت يادآوري آقایان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ماده يك )
تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند . همه داراي عقل و وجدان هستند و بايد نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنند.

ماده دو)
هر كس مي تواند بدون هيچونه تمايز خصوصا از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقيده سياسي يا هر عقيده ديگر و همچنين مليت ، وضع اجتماعي ، ثروت ، ولادت يا هر موقعيت ديگر ، از تمام حقوق و كليه آزادي هايي كه در اعلامه ذكر گرديده است بهره مند شود . به علاوه هيچ تبعيضي به عمل نخواهد آمد كه مبتني بر وضع سياسي ، اداري و قضايي يا بين المللي كشور يا سرزميني باشد كه شخص به آ‌ن تعلق دارد .

ماده سه)
هر كس حق زندگي ، آزادي و امنيت شخصي دارد .

ماده پنج)
هيچ كس را نمي توان تحت شكنجه يا مجازات يا رفتاري قرار داد كه ظالمانه و يا بر خلاف انسانيت و شئون بشري يا موهن باشد .

...

ماده سي)
هيچ يك از مقررات اين اعلاميه نبايد طوري تفسير شود كه متضمن حقي براي دولتي يا جمعيتي يا فردي باشد كه به موجب آن بتواند هر يك از حقوق و آزادي هاي مندرج در اعلاميه را از بين ببرد و يا در آن راه فعاليتي بنمايد .

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 17:34  توسط مسعود  | 

نوشته ی نادر ابراهیمی:

 

"مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر برنامه ی چهل روزه داشت. چهل روز تاریک روشن سحر بعد از نماز خود را صفا می داد. خانه را آب و جارو می کرد. قدری گلاب به فضا می بخشید و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت برای مادربزرگ حضرت خضر بود. مادر بزرگ چیز زیادی از او نمی خواست. چیز تازه ای نمی خواست و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت و فقط زیر لب می گفت: ای حضرت! سلامت وشادی را در خانه ی ما حفاظت کن.

مادربزرگ غیرممکن را  با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بلکه بسیار آسان کرده بود . من بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده  خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم. می لرزیدم و به یاد می آوردم که مادربزرگ با کمک حضرت خضر چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و نگه دارد.

 

خوشبختی را در چنان هاله ای از ابهام فرو نبریم که خود از شناخت آن درمانده شویم. خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغ باید تا آن را از قله قاف بیاورد.

خوشبختی عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده است. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست! ساده بگیریم و آنرا به مدد طهارت جسم و روح، در خانه کوچک مان نگه داریم."

حتی گریه و اشک میتونن پیام آور خوشبختی باشن. اشکی که از سر شوق ریخته بشه ویا از سر احساس اصیلی چون دوست داشتن. دوست داشتنی که مثل خوشبختی اصلا چیز پیچیده ای نیست. به سادگی یه نگاه.

  نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 1:9  توسط مسعود  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM